Rainy Night
Beautiful Picture

مادر مهربانم دستهایت بوی عشق می دههند
میمیرم با هر نگاه نگرانت
بعد از خدا فقط تویی که می توان عاشقت بود
تو پاک ترین،فداکارترین،دلسوزترین،بی ریاترین کسی هستی که دوستم دارد
می بوسم دستهایت را که بوی زحمت بزرگ کردن من و رنج می دهد
می بوسم پاهایت را که بوی بهشت می دهد
امیدوارم سایه ی پر مهرت بر سرم باشدهیچ کجا را بی تو نمی خواهم
حتی بهشت!
دعایم که همیشه زمزمه میکنم:الهی به حق امیرالمومنین
بمیرم روزی که تو نیستی.
با ارزشترین چیز یعنی جانم را با تمام عشقی که به تو دارم فدایت میکنم
(مادرم ای مادرم عاشقت هستم)

گفتم: خستهام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله
گفت: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) ::
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛
گفت: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/???) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/???) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/??) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/??) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/???) ::.
گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/?-?) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/??) ::.

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/???) ::.
گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/???) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفت: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/??) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟
گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/??-??) ::.
گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد
گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
گفتم : ...
گفت : ...

کفشهایم کو،
چه کسی بود صدا زد:سهراب؟
اشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم خواب است.
و منوچهر و پروانه،وشاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به ارامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می اید:
بالش من پر اواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی اب
اسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی...
ادامه مطلب

کودکی حال مرا می پرسید،تعجب کردم،زیبا بود، گفت عجب تاج قشنگی داری
گفتم اندازه ی سرت نیست،گر نه می دادم به تو،خندید،گفتم اسمت چیست؟
چیزی گفت نفهمیدم درست،باز پرسیدم،گفت،اما یادم نماند بس عجیب بود و مشکل
خندیدم،گفتم مادرت کجاست؟خنده اش محو شد،گفت می رقصد معلمم می گوید
میمون ها خوب یاد دارن برقصند،به مادر گفتم،اما باز می رقصد.
نگاهش کردم خیره،نمی دانستم چه باید گفت،رفت بازی کند و من می اندیشیدم
که چقدر می فهمد،درست می گویند عقل به سن نیست...

-در زمان غیبت به کسی منتظر می گویندکه منتظرشهادت باشد...
(شهید مهدی زین الدین)

اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید،به (فرستنده ها)دست نزنید.
(گیرنده)ها رو تنظیم کنید.
.jpg)
هشدار! هشدار!
به خدا سوگند ، خداوند چنان پرده پوشی کرده که می پنداری تورا بخشیده است!
(امام علی)

-توکل تو همین بس که یاوری از برای خویش جز خدا نبینی...

خدای من
دستهایت که مال من باشد
هیچکس مرا دست کم نمی گیرد...

اگر ذره بین نگاه قوی باشد
در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود...
چه بچگانه است که فکر میکنیم
همه اش را خودمان رنگ کرده ایم!!!

صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد
عکس من افتاد در مساحت تقویم
در خم ان کودکانه های مورب
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم
به
چه هوایی
در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود
ان روز اب چه تر بود
باد به شکل لجاجت متوالی بود
من همه ی مشق های هندسه ام را
روی زمین چیده بودم
ان روز
چند مثلث در اب
غرق شدند
من
گیج شدم
جست زدم روی کوه نقشه جغرافی
ای
هلیکوپتر نجات
حیف
طرح دهان در عبور باد به هم ریخت
ای وزش شور ای شدیدترین شکل
سایه لیوان اب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن
(سهراب سپهری)

ای بنده من!
انگه که به نماز می ایستی،انچنان به سخنانت گوش میدهم،
که گویی همین یک بنده را دارم
و تو!
انچنان از من غافلی،که گویی چندین خدا داری...

-هرکه تنگدست شد و نپنداشت که این از لطف خدا به اوست،یک ارزو را ضایع کرده
و هرکه وسعت در مال یافت و نپنداشت که این یک غافلگیری از سوی خداست،در
جای ترسناکی اسوده مانده است.
-شهر ها به دوستی وطن ابادند.
-عالمانه سخن بگویید تا قدر شما روشن گردد.
-امانت را بپردازید گرچه به کشنده ی فرزندان پیغمبران باشد.
-چون دنیا به کسی روی ارد،نیکوییهای دیگران را بدو عاریت سپارد،و چون بدو پشت نماید،خوبیهایش را برباید.
-هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش،که نه پشتی دارد تا سوارش شوندو نه پستانی تا شیرش دوشند.
-در وصف دنیا فرموده اند:
می فریبد، زیان می رساند و میگذرد.
-از کفاره گناهان بزرگ،فریاد خواه را به فریاد رسیدن و غمگین را اسایش بخشیدن است.

- پستی ان است که شکر نعمت را نکنی.
-شستن دست ها پیش از غذا،فقر را از بین می برد و بعد از غذا، غم و اندوه را می زداید.
-دانشت را به مردم بیاموز، و خود از دیگران نیز دانش اموز.
- کسی که در قلبش جز رضا و خشنودی خدا خطور نکند، چون خدا را بخواند، من ضامن اجابت دعای او هستم.

روزی انسان از پروردگار پرسید:
خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است
پس ارزو کردن ما چه فایده ای دارد؟
پروردگار خندید و گفت:شاید من نوشته باشم هرچه ارزو کرد...


برایم نوشته بود:
گاهی اوقات دستهایم به ارزوهایم نمیرسند
شاید چون ارزوهایم بلندند...
ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید:
امیدی هست چون خدایی هست...
اری و چه زیبا نوشته بود...
همواره با خود تکرار میکنم
امیدی هست چون خدایی هست...

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود
هرچه از فر بلوغ گرم تابستانم و میراث بهارم بود
هرچه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی امبوهم ایا لانه خواهد بست؟
دیگر ایا زخم های هیچ پیرایش
با امید روز های سبز اینده
خواهدم این سوی و ان سو خست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیریست
هرچه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله ازردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان جاودان بر شهر ها و روستا های دگر بگذر
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمنمک و سبزت هرچه از من دورتر بهتر
بیم دارم کز نسیم ساحر و ابریشمین تو
تکمه سبزی بروید باز.بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردنک اندهان ماند سرود من
مهدی اخوان ثالث
روانپزشک گفت:ما وان حمام را پر از اب میکنیم و یک قاشق چایخوری.یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند.
من گفتم:اهان! فهمیدم ادم عادی باید سطل را برداردچون بزرگتر است.
روانپزشک گفت:نه ادم عادی در پوش زیر اب وان را بر می دارد.
شما می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟
ادامه مطلب
ولی حالا فهمیدم چون به (خدا) نمیرسم گرفتارم!!!

کی فرصت خواهیم کرد به (داده های) خدا فکر کنیم؟
تا زمانی که(نداده ها) ارزوی ماست؟!!

در بیمارستانی دو بیمار بستری بودند.یکی از بیماران می توانست هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.
انها ساعت ها با هم صحبت میکردند از همسر خانواده خانه سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی که بیرون از اتاق میدید یرای هم اتاقیش توصیف میکرد.
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحیشان در اب سر گرم بودند درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد.
همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشم هایش را می بست و این مناظر را در ذهن خودمجسم میکرد و روحی تازه میگرفت.
روز ها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به منار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با کمال رضایت انجام داد.
مرد با ارامی با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بلاخره می توانست ان منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است؟!
پرستار پاسخ داد: ولی ان مرد کاملا نابینا بود!!!

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود.روی نمیکت چوبی
روبروی یک ابنمای سنگی.پیرمرد از دخترک پرسید:
-غمگینی -نه
-مطمئنی؟ -نه
چرا گریه میکنی؟
-دوستام من و دوست ندارن
-چرا؟ -چون قشنگ نیستم.
-قبلا این و به تو گفتن؟ -نه
-ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا به حال دیدم
-راست میگی؟
-اره از ته قلبم.
دخترک بلند شد و پیر مرد را بوسید و شاد شاد به طرف دوستانش دوید.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هایش را پاک کرد.کیفش را باز کرد.
عصای سفیدش را بیرون اورد و رفت!!!

کوله بارم بر دوش.سفری باید رفت
سفری بی همراه
کم شدن تا ته تنهایی محض
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی...
از سفر ترسیدی...
تو بگو از ته دل
من خدا را دارم....
من و تنهایی اشکام
من و تنهایی و یادت
من و تنهایی و غصه
من و تنهایی و حرفات
من و تنهایی و... برگرد...
من و تنهایی و دیوار
چرا دیوار؟
من و تنهایی و خدا
من و تنهایی و خدا
خدا ...

قاصدک!هان.چه خبر اوردی؟
از کجا وز که خبر اوردی؟
خوش خبر باشی.اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری.باری
برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو انجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو. دروغ
که فریبی تو. فریب
قاصدک!هان.ولی...اخر...ای وای!
راستی ایا رفتی با باد؟
با توام.ای!کجا رفتی؟ای...!
راستی ایا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی-طعمه شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
قاصدک!
خبری می خواهم
خبری از...
وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و ادم
از عدم
وسعی
از ریشه های یاس می اید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!!!
(قیصر امین پور)

باغ من
اسمانش را گرفته تنگ در اغوش
ابر با ان پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش...
ادامه مطلب
خدا بهت گفته بنده ی من برو برام یه لیوان شیر داغ بیار وقتی اوردی خستگیم در اومد هرچی بخوای بهت میدم.

ادامه مطلب

خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده دل اسمون سبک تر نشده
ادامه مطلب
ان زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست
واذان در پیش است من وضو خواهم ساخت
از خدا خواهم خواست که تو تنها نشوی
ودلت پر ز خوشی های دمادم باشد...

| Design By : Pichak |
